دیوید گمل
مادرش او را که در غرب لندن و در محله ای فقیرنشین متولد شده بود تا سن شش سالگی به تنهایی بزرگ کرد و پس از آن تصمیم به ازدواج دوباره گرفت. کودگی دیوید به جنگ و دعوا با زورگیران مدرسه و یا فرار کردن از دست آنها می گذشت و او درد زخم ها و جراحات زیادی را در این درگیری ها چشید.بیشتر این تحقیر ها و اذیت و آزارها به علت حضور نداشتن پدر واقعی او بود ، اما با پافشاری پدر ناتنی اش او یاد گرفت در مقابل سختی ها ایستادگی کند. این طرز تفکر در بیشتر رمانهای گمل قابل مشاهده است.
در نوجوانی ،دیوید به علت تشکیل دادن یک اتحادیه ی قماربازی ، از مدرسه اخراج شد و پس از آن به کارهایی همچون کارگری و کار در کلوپ های شبانه پرداخت. تا اینکه مادرش موقعیتی برای یک مصاحبه ی کاری در روزنامه ای محلی برای او دست و پا کرد و اون از بین صد نفر شرکت کننده در این مصاحبه،به عنوان روزنامه نگار انتخاب شد.بعدا خودش اعتراف کرد دلیل این انتخاب این بود که شخصی که از او مصاحبه می گرفت غرور و گستاخی او را به حساب اعتماد به نفس او گذاشته بود.
پس از موفقیت در کار جدید اش او فرصت های شغلی مناسبی برای کار در رونامه های بین المللی همچون "دیلی میل" ، "دیلی میرور" و "دیلی اکسپرس" یافت و از این طریق توانایی خود را در زمینه نگارش پرورش داد.در همین دوران بود که برای اولین بار ازدواج کرد و صاحب دو فرزند نیز شد اما پس از چندین سال بار دیگر تصمیم به ازدواج گرفت و زندگی جدیدی با همسرش جدیدش استلا آغاز کرد که تا زمان مرگش ادامه داشت.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کتاب ها
در سال 1970 دیوید گمل که مشکوک به بیماری سرطان بود ، برای اینکه خود را سرگرم کند و بیماری اش را از یاد ببرد شروع به نوشتن کتابی کرد که بعد از مرگش از اون به یادگار بماند. اما بعد از مشخص شدن نتایج آزمایش ها و مطمئن شدن از سلامت خود ، او کار بر روی کتاب را کنار گذاشت. سر انجام در سال 1980 یکی از دوستان دیوید که دستنوشته های او را مطالعه کرده بود او را به کارش امیدوار کرد و این مقدمه ای بر آن بود که دیوید گمل اولین رمان حماسی خود به نام "افسانه" را در سال 1984 منتشر کند.
پس از آن و در سال 1985 کتاب "پادشاه آن سوی دروازه" که ادامه ای بر کتاب اولش بود را به دست ناشر اش سپرد و با چاپ "وی لندر" ، سومین جلد از مجموعه ای که "مجموعه ی درنای" نام گرفت کار خود در دفتر روزنامه را رها کرد و نویسنده ی تمام وقت شد. این تازه شروع موفقیت های این نویسنده بود و پس از آن با بیش از سی جلد کتاب به یک چهره تبدیل شد.
گمل مجموعههای دیگری نیز نوشت که از میان آنها میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
مجموعه جون شانو (Jon Shannow) - گرگی در سایه، آخرین محافظ مجموعه سنگهای قدرت (Stones of Power) - شبح شاه، آخرین شمشیر قدرت در سال ۱۹۸۹ نیز رمانی تک جلدی با عنوان «شوالیههای بدنام» به چاپ رساند.
دهه ۱۹۹۰ برای گمل پربارتر بود.
او کتابهای:
- Waylander II: The Realm of Wolf:
اولین ماجراهای دراس افسانهای سلحشوران زمستان را به مجموعه درنای افزود.
سپس داستان «سنگ خون» را منتشر کرد و با آن مجموعه «جون شانو» را به سرانجام رساند. سپس مجموعه جدیدی با نام «ملکه شاهین» نوشت که شامل دو عنوان کتاب میشد:
- Ironhand's daughter
The hawk Eternal: در ۱۹۹۹ مجموعه ریگنات (The Rignate Series) را با کتاب «شمشیری در طوفان» آغاز کرد. کتابهای «ستاره صبحگاهی» و «ماه سیاه» دههی پربار گمل را به انتها رساندند.
سال ۲۰۰۰ از راه رسید و گمل مجددا عناوین زیر را به سری «درنای» افزود:
گرگ سفید شمشیرهای شب و روز و عناوین زیر، مجموعه «ریگنات» را دنبال کردند:
شاهین نیمه شب
- Ravenheart:
طوفان سوار
همچنین در سال ۲۰۰۲ رمانی تک جلدی با عنوان «پژواک آوای بلند» به چاپ رساند.
گمل در سال ۱۹۹۳، خارج از فانتزیهای قهرمانی کتابی با عنوان «شوالیهی سفید، قوی سیاه» (white knight, black swan) نوشته بود که برای ناراحت نکردن طرفدارانش، این کتاب را با نام مستعار «راس هاردینگ» (Ross Harding) به انتشار رساند.