تاثیرات تخبل بر زندگی

نظرسنجی پژوهشی تخیل تلاشی برای ثبت تجربیات گرانبهای کاربران وبگاه فکرنو بود تا با بهره گیری از این تجربیات گرانقدر زمینه را برای تفکر در بین علاقمندان به موضوع تخیل فراهم نمود .

بهره گیری از تخیل نقش مهمی در خلاقیت انسان دارد و اگر امروزه بخواهیم جامعه ایران از تخیل در پیشبرد امور بهره ببرد ، در ابتدا لازم است باورها و دیدگاه های مردم ایران را در خصوص موضوع تخیل مورد بررسی قرار دهیم و این خود نیازمند یک کار پژوهشی گسترده است . دراین رابطه یک نظرسنجی در تاریخ های دی ، بهمن و اسفند سال هشتادو هشت و فروردین و اردیبهشت هشتاد ونه با عنوان تخیل بر روی وبگاه فکرنو قرار گرفت و 255 نفر در این نظرسنجی شرکت کردند.در نظرسنجی تخیل سوالات مختلفی مطرح شد که در اینجا پاسخ های ارائه شده به سوال زیر به علاقمندان ارائه شده است .

در اینجا وبگاه فکرنو از همه کسانی که در ارائه این نظرات گرانبها مشارکت داشته اند نهایت تشکر و قدرانی را به عمل می آورد ، بی شک این تجربیات ارزشمند سبب اندیشه های نو در بین بسیاری از علاقمندان خواهد شد و این می تواند در توسعه فرهنگی جامعه ایران نقش مهمی در پی داشته باشد . در پاسخ به این سوال 138 نفر از عزیزان به ارائه نظرات ارزنده خود پرداخته اند

سوال : مهم ترین کاربرد تخیل در زندگی چیست ؟






1 انسان را از واقعيت دور مي كند و باعث كمي آرامش در وجود آن مي شود


2 پیشرفت


3 تصویر سازی ذهنی زندگی موفق - شغل مورد نظر - در آمد مورد نظر - موقعیت اجتماعی مورد نظر... و تلاش برای رسیدن به هدف .
4 ايجاد يك هدف ايده ال و آرماني در ذهن در مرحله بعد برنامه ريزي اقدام براي دستيابي كنترل نتايج اقدامات اقدام مجددبراي عملي ساختن روياهابا رفع اشكالات وانحرافات


5 پيشرفت در همه کارها


6 انسان ها گاهی برای رسیدن به هدفی غیر ممکن از قوه تخیل استفاده می کنند و این شاید کمی آنها را ارضا کند


7 باعث پیشرفتهای علمی می شه


8 پیش بینی اتفاقات آینده


9 نو آوری اختراع


10 کشف آینده در زمان حال


11 اتفاقاتي كه در زندگي افراد اتفاق مي افتد


12 بهبود و پيشرفت زندگي


13 رسيدن به ايده هاي جديد


14 به توسط قوه تخيل مثبت و پشتكار مي توان به اهداف مورد نظر رسيد


15 به نظر من چون تخیل به ذهن برمیگرده. و تمام زندگی ما برگرفته از ذهنیت ماست پس تخیل ارزشمند ترین چیز در ساختن زندگی.


16 بررسي اهداف پيش رو بصورت مجازي و پيش بسوي ايده هاي خلاقانه


17 تخیل مثبت ، تبدیل به عمل، به منصه ظهور رساندن آرزوها و تخیلات مثبت


18 بروز خلاقیت


19 رفع موانع و مشکلات زندگی برخورد مناسب در روابط اجتماعی


20 رشد.موفقیت


21 زندگي شيرين


22 اینکه به واقعیت برسد


23 می تواند ذهن مثبت یا منفی باشد


24 باز شدن فکر و توجه به انجام کارهای غیر ممکن


25 بدست آوری انچه تخیل می کنیم


26 رسیدن به اهداف


27 باعث میشود به اختراع دست بزنیم وچیزی کشف کنیم


28 حفظ مطلب


29 رسیدن سریع به اهداف و آرزوها


30 افراد موفق و ثروتمند هميشه از تخيلات خود استفاده هاي فراواني مي نمايندمتاسفانه در فرهنگ ما اگر كودكي خيال نمايد كه يك پرنده است او را باز مي دارند و مي گويند فلاني خيال باف است اصطلاح خيال باف اصطلاح چندان شايسته اي در فرهنگ ما نيست.


31 درک و شناخت حوادث و محیط اطراف


32 باعث آسان رسیدن به راهکارها و راه حلهای روزمره زندگی می شود.


33 موجب رسیدن به ایده نو می شود


34 افزایش تعداد افراد شاد و پرانرژی در جامعه


35 رسیدن به خواسته های به ظاهر دست نیافتنی


36 موفقیت


37 ایده سازی - تولید علم - خلاقیت - مهارت زندگی و.....


38 ایجاد خلاقیت . تلطیف کردن زندگی ماشینی . فرصت برای یافتن اندیشه ها و استعدادهای بالقوه و نا آشنا در هر فرد . ایجاد انگیزه برای مطالعه و خودشناسی بیشتر.و... .


39 نواوری


40 رسیدن به آرامشی که در انتهای وجود هر آدمی شکل می گیره و با یه لبخند نرم روی صورت می شینه


41 از آنجا كه اختراعات قبل از بوجود آمدن واقعيت نداشتند مي توان گفت اساس اختراعات و افكار جديد قوه تخيل است.


42 مواجهه و برخورد صحیح با مشکلاتی و مسائلی که در زندگی پیش می آید. خلق و آفرینش آثار هنری و یافتن نگاه و بینش متفاوت و خاص به زندگی


43 پیشرفت


44 لذت بردن


45 به نظرم می توان با استفاده از قوه ی تخیل اهدافی که در آینده ی ذهنی خود می پرورانیم را (هرچند به طور نسبی) سازماندهی کنیم.


46 تجسم اهداف آینده در شرایطی که به آن رسیده ای آن را قابل دسترسی می کند


47 پرورش فکر و ایجاد انگیزه برای کارها


48 ساختن آینده ای زیبا


49 ايجاد ثروت و پيشرفت علمي جامعه


50 راحتي در زندگي


51 دردرس ها


52 ایده پردازی ، تصمیم گیری و به نظرم تخیل افراد سبب شکل گیری آینده می شود.


53 تخیل باید منطقی باشد یعنی اگر من در تخیلاتم غرق شوم و خود را ببینم که دارم بر دنیا حکومت می کنم اصلا منطقی نیست و اگر هم به واقعیت بپیوندد هیچ فایده ای ندارد. ولی جنبه مهم تخیلی در زندگی که خودم همیشه از آن استفاده می کنم کاربرد قدرت ذهن در درمان بیماری است. خودم یک بیماری دارم که پزشکان گفته اند قابل درمان نیست ولی خطرناک هم نیست و باید تا آخر عمر درد کشید ولی با قدرت تخیل و قدرت ذهن این بیماری برای من هیچ مشکلی ایجاد نمی کند و زندگی عادی خود را انجام می دهم و با این که درمان نشده است ولی هیچ کدام از عوارض و عواقبی را که پزشکان گفته اند برای من نداشته است


54 همه پیشرفتهای دنیا از تخیلات نامتناهی انسانی سرچشمه گرفته!(تعجب بسیاری از این سوال به من دست داد!)


55 find new way to experience the world and enjoy more


56 هر چه قدرت تخیل بیشتر شود قدرت خلاقیت هم متناسب با ان بالا می رود

57 برای من امید ، تخیل باعث شده است که امیدم زیادتر بشه

58 بهره گيري از هوش فوق العاده آدمي و كمك به زندگي هيجان انگيزتر و جذاب تر


59 ايجاد هدف افكار مثبت موفقيت


60 فکر کردن در مورد همه چیز


61 پیشرفت علمی


62 عاقبت پرسشگری با تخیل آشتی می کند؟ تخیل وقتی که داشت خاطرات دوران کودکی خودرا مرور می کرد. به یاد آورد که پرسشگری چقدر اورا اذیت می کرد. و همیشه او را نزد هوش وحافظه و ذهن دست می انداخت. ومی گفت که من مجبورم همیشه تورا بدنبال خودم بکشانم. و تورا وادار به تحرک کنم . وتو اینقدر کند عمل می کنی که عملا" صاحب ما از خیر تو گذشته است. و به یاد می آورد چطور پرشگری با سوالات مبهم و بظاهر پیچیده خود او را ساعت ها دست می انداخت.اما هرچه بود آن دوره ها به سرعت سپری شد. و اکنون تخیل در دوران نوجوانی چنان قد بر افراشته و چون سرو راست قامت شده است. وسرعت و توان او آنچنان افزایش یافته است. که در اغلب رقابت ها وصحنه های زندگی پرسشگری از او جا می ماند. و همین موضوع باعث عصبانیت او شده است و تخیل متهم به عدم آموزش می کند و او را بدوی می نامد. و بر عکس خود را فرزند آگاهی معرفی می نماید. اما تخیل نیز می گوید که با خلاقیت نسبت خویشاوندی دارد.وبه پرسشگری می گوید که تو بیش از 20قرن فرصت داشتی تا به فرزندان آدم خدمت نمایی تو مثل دیو می نمایی که فقط سن دراز داری و تو خودت بهتر می دانی که مثل پدرت دست تنگ وفقیری و در نتیجه خدمات و تولیدات محدودی داشتی و همیشه ناامیدی را در صاحبمان کاشتی و اما می بینی همین که از زیر سایه تو درآمدم آنچنان خدمات ارزنده ای به بشریت ارائه نمایم که رفاه واسایش به اقصی نقاط دنیا رفته است. و پرسشگری نیز به یاد آورد که درست است گاهی در زندگی به رشد تخیل کمک کرده است اما از سخاوت وبخشش تخیل بدست آورده است بسی بیشتر از خدماتش بوده است.تخیل رو به پرسشگری کرد وگفت که تو خیلی وقت ها از تولیدات دم دستی من استفاده کرده وبه من اجازه عرصه و بروز بیشتر نمی دادی و مثل افراد خوددرمان عمل می کردی وبدتر از همه همین جواب ها را انبار کرده و به آن اسم علم دانش می نهادی و اجازه غور وتامل بیشتر را به بشر نمی دادی و همین به من اجازه نمی دادی که من خودم را بروز دهم و حالا که قوی شده ام کمتر به نیاز فوری تو توجه می کنم . وبلکه بعنوان یک خدمتکار صادق به سعادت صاحب خودم رائه طریق می نمایم. بعد از این مجادله بود که پرسشگری متوجه شد که راز بقای و پیشرفت و بالندگی در این است که با تخیل آشتی نماید و حکیم وقابل بودن تخیل را در امر جواب دادن به سوالات بشری بپذیرد. فقط تخیل است که می تواند جوابگوی نیازهای بشری به خوراک -سرپناه -امنیت وارضای کنجاوی و ... این خیل عظیم جمعیت شش میلیاردی و در حال افزایش خواهد داشته باشد.


63 ساختن آینده ونمود هدف وایجاد هدف وایده


64 روان شدن كارها . رسيدن به نتيجه عالي .خلق يك ايده واثر و شادي پايان كار.


65 فکر به آنچه که خودت دوست داری طرز تفکر عقل دانش بالا

ترجیع بند - که یکی هست و هیچ نیست جز او (هاتف اصفهانی)




ای فدای تو هم دل و هم جان
وی نثار رهت هم این و هم آن
دل فدای تو، چون تویی دلبر
جان نثار تو، چون تویی جانان
دل رهاندن زدست تو مشکل
جان فشاندن به پای تو آسان
راه وصل تو، راه پرآسیب
درد عشق تو، درد بی‌درمان
بندگانیم جان و دل بر کف
چشم بر حکم و گوش بر فرمان
گر سر صلح داری، اینک دل
ور سر جنگ داری، اینک جان
دوش از شور عشق و جذبهٔ شوق
هر طرف می‌شتافتم حیران
آخر کار، شوق دیدارم
سوی دیر مغان کشید عنان
چشم بد دور، خلوتی دیدم
روشن از نور حق، نه از نیران
هر طرف دیدم آتشی کان شب
دید در طور موسی عمران
پیری آنجا به آتش افروزی
به ادب گرد پیر مغبچگان
همه سیمین عذار و گل رخسار
همه شیرین زبان و تنگ دهان
عود و چنگ و نی و دف و بربط
شمع و نقل و گل و مل و ریحان
ساقی ماه‌روی مشکین‌موی
مطرب بذله گوی و خوش‌الحان
مغ و مغ‌زاده، موبد و دستور
خدمتش را تمام بسته میان
من شرمنده از مسلمانی
شدم آن جا به گوشه‌ای پنهان
پیر پرسید کیست این؟ گفتند:
عاشقی بی‌قرار و سرگردان
گفت: جامی دهیدش از می ناب
گرچه ناخوانده باشد این مهمان
ساقی آتش‌پرست آتش دست
ریخت در ساغر آتش سوزان
چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش
سوخت هم کفر ازان و هم ایمان
مست افتادم و در آن مستی
به زبانی که شرح آن نتوان
این سخن می‌شنیدم از اعضا
همه حتی الورید و الشریان
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو
از تو ای دوست نگسلم پیوند
ور به تیغم برند بند از بند
الحق ارزان بود ز ما صد جان
وز دهان تو نیم شکرخند
ای پدر پند کم ده از عشقم
که نخواهد شد اهل این فرزند
پند آنان دهند خلق ای کاش
که ز عشق تو می‌دهندم پند
من ره کوی عافیت دانم
چه کنم کاوفتاده‌ام به کمند
در کلیسا به دلبری ترسا
گفتم: ای جان به دام تو در بند
ای که دارد به تار زنارت
هر سر موی من جدا پیوند
ره به وحدت نیافتن تا کی
ننگ تثلیت بر یکی تا چند؟
نام حق یگانه چون شاید
که اب و ابن و روح قدس نهند؟
لب شیرین گشود و با من گفت
وز شکرخند ریخت از لب قند
که گر از سر وحدت آگاهی
تهمت کافری به ما مپسند
در سه آیینه شاهد ازلی
پرتو از روی تابناک افگند
سه نگردد بریشم ار او را
پرنیان خوانی و حریر و پرند
ما در این گفتگو که از یک سو
شد ز ناقوس این ترانه بلند
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو
دوش رفتم به کوی باده فروش
ز آتش عشق دل به جوش و خروش
مجلسی نغز دیدم و روشن
میر آن بزم پیر باده فروش
چاکران ایستاده صف در صف
باده خوران نشسته دوش بدوش
پیر در صدر و می‌کشان گردش
پاره‌ای مست و پاره‌ای مدهوش
سینه بی‌کینه و درون صافی
دل پر از گفتگو و لب خاموش
همه را از عنایت ازلی
چشم حق‌بین و گوش راز نیوش
سخن این به آن هنیئالک
پاسخ آن به این که بادت نوش
گوش بر چنگ و چشم بر ساغر
آرزوی دو کون در آغوش
به ادب پیش رفتم و گفتم:
ای تو را دل قرارگاه سروش
عاشقم دردمند و حاجتمند
درد من بنگر و به درمان کوش
پیر خندان به طنز با من گفت:
ای تو را پیر عقل حلقه به گوش
تو کجا ما کجا که از شرمت
دختر رز نشسته برقع‌پوش
گفتمش سوخت جانم، آبی ده
و آتش من فرونشان از جوش
دوش می‌سوختم از این آتش
آه اگر امشبم بود چون دوش
گفت خندان که هین پیاله بگیر
ستدم گفت هان زیاده منوش
جرعه‌ای درکشیدم و گشتم
فارغ از رنج عقل و محنت هوش
چون به هوش آمدم یکی دیدم
مابقی را همه خطوط و نقوش
ناگهان در صوامع ملکوت
این حدیثم سروش گفت به گوش
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری
همه آفاق گلستان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد
گردش دور آسمان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد
وانچه خواهد دلت همان بینی
بی‌سر و پا گدای آن جا را
سر به ملک جهان گران بینی
هم در آن پا برهنه قومی را
پای بر فرق فرقدان بینی
هم در آن سر برهنه جمعی را
بر سر از عرش سایبان بینی
گاه وجد و سماع هر یک را
بر دو کون آستین‌فشان بینی
دل هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی
هرچه داری اگر به عشق دهی
کافرم گر جوی زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق
عشق را کیمیای جان بینی
از مضیق جهات درگذری
وسعت ملک لامکان بینی
آنچه نشنیده گوش آن شنوی
وانچه نادیده چشم آن بینی
تا به جایی رساندت که یکی
از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان
تا به عین‌الیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو
یار بی‌پرده از در و دیوار
در تجلی است یا اولی‌الابصار
شمع جویی و آفتاب بلند
روز بس روشن و تو در شب تار
گر ز ظلمات خود رهی بینی
همه عالم مشارق انوار
کوروش قائد و عصا طلبی
بهر این راه روشن و هموار
چشم بگشا به گلستان و ببین
جلوهٔ آب صاف در گل و خار
ز آب بی‌رنگ صد هزاران رنگ
لاله و گل نگر در این گلزار
پا به راه طلب نه و از عشق
بهر این راه توشه‌ای بردار
شود آسان ز عشق کاری چند
که بود پیش عقل بس دشوار
یار گو بالغدو و اصال
یار جو بالعشی والابکار
صد رهت لن ترانی ار گویند
بازمی‌دار دیده بر دیدار
تا به جایی رسی که می‌نرسد
پای اوهام و دیدهٔ افکار
بار یابی به محفلی کن جا
جبرئیل امین ندارد بار
این ره، آن زاد راه و آن منزل
مرد راهی اگر، بیا و بیار
ور نه ای مرد راه چون دگران
یار می‌گوی و پشت سر می‌خار
هاتف، ارباب معرفت که گهی
مست خوانندشان و گه هشیار
از می و جام و مطرب و ساقی
از مغ و دیر و شاهد و زنار
قصد ایشان نهفته اسراری است
که به ایما کنند گاه اظهار
پی بری گر به رازشان دانی
که همین است سر آن اسرار
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو

 

دیوید گمل

دیوید اندرو گمل ، زاده ی اول آگوست 1948 نویسنده ی مشهور بریتانیایی کتابهای قهرمان محور بود. درحالی که در دوران جوانی به روزنامه نگاری مشغول بود در سال 1984 اولین رمان رسمی خود با عنوان "افسانه" را منتشر کرد.بعد از آن زمان بین سالهای 1984 تا 2006 بیش از سی رمان نوشت که بیشتر آنها حماسی و فانتزی بودند.کتابهای او با فروش بیش از یک میلیون نسخه همچنان در سراسر دنیا به فروش می رسند.

مادرش او را که در غرب لندن و در محله ای فقیرنشین متولد شده بود تا سن شش سالگی به تنهایی بزرگ کرد و پس از آن تصمیم به ازدواج دوباره گرفت. کودگی دیوید به جنگ و دعوا با زورگیران مدرسه و یا فرار کردن از دست آنها می گذشت و او درد زخم ها و جراحات زیادی را در این درگیری ها چشید.بیشتر این تحقیر ها و اذیت و آزارها به علت حضور نداشتن پدر واقعی او بود ، اما با پافشاری پدر ناتنی اش او یاد گرفت در مقابل سختی ها ایستادگی کند. این طرز تفکر در بیشتر رمانهای گمل قابل مشاهده است.

در نوجوانی ،‌دیوید به علت تشکیل دادن یک اتحادیه ی قماربازی ، از مدرسه اخراج شد و پس از آن به کارهایی همچون کارگری و کار در کلوپ های شبانه پرداخت. تا اینکه مادرش موقعیتی برای یک مصاحبه ی کاری در روزنامه ای محلی برای او دست و پا کرد و اون از بین صد نفر شرکت کننده در این مصاحبه،به عنوان روزنامه نگار انتخاب شد.بعدا خودش اعتراف کرد دلیل این انتخاب این بود که شخصی که از او مصاحبه می گرفت غرور و گستاخی او را به حساب اعتماد به نفس او گذاشته بود.

پس از موفقیت در کار جدید اش او فرصت های شغلی مناسبی برای کار در رونامه های بین المللی همچون "دیلی میل" ، "دیلی میرور" و "دیلی اکسپرس" یافت و از این طریق توانایی خود را در زمینه نگارش پرورش داد.در همین دوران بود که برای اولین بار ازدواج کرد و صاحب دو فرزند نیز شد اما پس از چندین سال بار دیگر تصمیم به ازدواج گرفت و زندگی جدیدی با همسرش جدیدش استلا آغاز کرد که تا زمان مرگش ادامه داشت. 
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کتاب ها

در سال 1970 دیوید گمل که مشکوک به بیماری سرطان بود ، برای اینکه خود را سرگرم کند و بیماری اش را از یاد ببرد شروع به نوشتن کتابی کرد که بعد از مرگش از اون به یادگار بماند. اما بعد از مشخص شدن نتایج آزمایش ها و مطمئن شدن از سلامت خود ، او کار بر روی کتاب را کنار گذاشت. سر انجام در سال 1980 یکی از دوستان دیوید که دستنوشته های او را مطالعه کرده بود او را به کارش امیدوار کرد و این مقدمه ای بر آن بود که دیوید گمل اولین رمان حماسی خود به نام "افسانه" را در سال 1984 منتشر کند.

پس از آن و در سال 1985 کتاب "پادشاه آن سوی دروازه" که ادامه ای بر کتاب اولش بود را به دست ناشر اش سپرد و با چاپ "وی لندر" ، سومین جلد از مجموعه ای که "مجموعه ی درنای" نام گرفت کار خود در دفتر روزنامه را رها کرد و نویسنده ی تمام وقت شد. این تازه شروع موفقیت های این نویسنده بود و پس از آن با بیش از سی جلد کتاب به یک چهره تبدیل شد.

گمل مجموعه‌های دیگری نیز نوشت که از میان آنها می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

مجموعه جون شانو (Jon Shannow) - گرگی در سایه، آخرین محافظ مجموعه سنگ‌های قدرت (Stones of Power) - شبح شاه، آخرین شمشیر قدرت در سال ۱۹۸۹ نیز رمانی تک جلدی با عنوان «شوالیه‌های بدنام» به چاپ رساند.

دهه ۱۹۹۰ برای گمل پربارتر بود.

او کتاب‌های:

  • Waylander II: The Realm of Wolf:

اولین ماجراهای دراس افسانه‌ای سلحشوران زمستان را به مجموعه درنای افزود.

سپس داستان «سنگ خون» را منتشر کرد و با آن مجموعه «جون شانو» را به سرانجام رساند. سپس مجموعه جدیدی با نام «ملکه شاهین» نوشت که شامل دو عنوان کتاب می‌شد:

  • Ironhand's daughter

The hawk Eternal: در ۱۹۹۹ مجموعه ریگنات (The Rignate Series) را با کتاب «شمشیری در طوفان» آغاز کرد. کتاب‌های «ستاره صبحگاهی» و «ماه سیاه» دهه‌ی پربار گمل را به انتها رساندند.

سال ۲۰۰۰ از راه رسید و گمل مجددا عناوین زیر را به سری «درنای» افزود:

گرگ سفید شمشیرهای شب و روز و عناوین زیر، مجموعه «ریگنات» را دنبال کردند:

شاهین نیمه شب

  • Ravenheart:

طوفان سوار

همچنین در سال ۲۰۰۲ رمانی تک جلدی با عنوان «پژواک آوای بلند» به چاپ رساند.

گمل در سال ۱۹۹۳، خارج از فانتزی‌های قهرمانی کتابی با عنوان «شوالیه‌ی سفید، قوی سیاه» (white knight, black swan) نوشته بود که برای ناراحت نکردن طرفدارانش، این کتاب را با نام مستعار «راس هاردینگ» (Ross Harding) به انتشار رساند.

پردرآمدترین نویسندگان دنیا چه كسانی هستند؟

جیمز پترسن نویسنده رمان‌های تریلر با 84 میلیون دلار (50.9 میلیون پوند) پردرآمدترین نویسنده دنیاست.

http://www.yourmusicconsultants.com/images/james-patterson.jpg

به گزارش خبرآنلاین، نشریه فوربس در تازه‌ترین فهرست خود پردرآمدترین نویسندگان دنیا را براساس درآمد آن‌ها در سال گذشته رتبه‌بندی کرده است.

دانیل استیل، نویسنده رمان‌های احساسی پرفروش با درآمد 35 میلیون دلار (21.2 میلیون پوند) در فاصله ماه مه 2010 تا آوریل 2011 در رتبه دوم این فهرست قرار دارد.

http://www.ibna.ir/images/docs/000028/n00028318-b.gif

نشریه فوربس برای رسیدن به درآمد نویسندگان، میزان فروش کتاب‌های نویسندگان را با اطلاعاتی که از کارگزاران ادبی، مدیران و ناشران گرفته بود ترکیب کرد. در فهرست 10 نویسنده پردرآمد جی.کی. رولینگ نویسنده مجموعه کتاب‌های «هری پاتر» هیچ جایگاهی نداشت.

پترسن که نویسنده بسیار پرکاری است و اغلب با همکاری فردی دیگر آثار خود را می‌نویسد، سال گذشته 10 کتاب منتشر کرد. این 10 کتاب بخشی از قرارداد او با انتشارات هَچت برای نوشتن 17 جلد کتاب است، قراردادی که ارزش آن 150 میلیون دلار (90.7 میلیون پوند) تخمین زده شده است.

این نویسنده 64 ساله هم کتاب‌های ویژه نوجوانان می‌نویسد و هم رمان‌های جنایی و اسرارآمیز و البته کتاب‌هایی ویژه نشر الکترونیک.

شخصیت اصلی رمان‌های جنایی پترسن کاراگاهی به نام الکس کراس است. اخیرا فیلمی با حضور این شخصیت ساخته شده که تایلر پری در آن بازی می‌کند.

این فیلم که سال آینده روی پرده می‌رود «من، الکس کراس» نام دارد. پیش از این دو فیلم «بچه‌ها را ببوس» (1997) و «عنکبوت آمد» (2001) با محوریت شخصیت کراس ساخته شده بودند که در آنها مورگان فریمن نقش اصلی را بازی ‌کرد.

استفن کینگ سلطان ادبیات وحشت با درآمد 28 میلیون دلار (16.9 میلیون پوند) در رتبه سوم است. جنت ایوانوویچ که متخصص نوشتن رمان‌های اسرارآمیز است نیز با 22 میلیون دلار (13.3. میلیون پوند) در رتبه چهارم قرار دارد.

http://seaandbescene.com/wp-content/uploads/stephen-king-picture-1.jpg

استفانی مایر نویسنده مجموعه کتاب‌های «گرگ و میش» و ریک ریوردان نویسنده رمان‌های ماجراجویی هر دو با درآمدی حدود 21 میلیون دلار (12.7 میلیون پوند) رتبه پنجم و ششم را پر کردند. مایر پارسال تنها یک کتاب 192 صفحه‌ای به این درآمد رسید.

http://www.dementor.ir/wp-content/uploads/2008/04/meyer_l.jpg

جی.کی. رولینگ با کمال شگفتی جایی در فهرست 10 نویسنده پردرآمد ندارد. به گفته فوربس درآمد او در سال گذشته تنها پنج میلیون دلار (سه میلیون پوند) بوده، اما این نویسنده به لطف فروش اینترنتی آثارش در سایت پاترمور سال آینده درآمد بیشتری خواهد داشت.

http://jahan.cinemaema.com/parameters/jahan/images/cache/f4/84c2f6e2419a997fe0819a3667f1b6bf.jpg

دین کونز با درآمد 19 میلیون دلار هفتم شد و جان گریشام که رمان‌های دادگاهی‌اش شهرت بسیاری دارند و فیلم‌های متعددی براساس آن‌ها ساخته شده با 18 میلیون دلار هشتم شد.

رتبه نهم و دهم به ترتیب در دست جف کینی و نیکلاس اسپارک با 17 و 16 میلیون دلار درآمد است

استفن کینگ ( پادشاه ترس)

  کینگ به واقع نويسنده عجيب و غريبي است. در نوشته‌هايش تخيل نامانوسي موج مي‌زند و خواننده در حين خواندن آثار او اغلب از خود مي‌پرسد كه كينگ چطور ماجراهايي اينچنين را خلق مي‌كند. او به سبك‌هاي مختلفي چون دلهره و وحشت (horror)، علمي-تخيلي (science-fiction) و فانتزي داستان مي‌نويسد و در هر سبك نيز تعداد آثاري كه طرفدارانش آن را "شاهكار" مي‌دانند معمولا بيش از تعداد انگشتان دست است! برعكس معمول نويسندگان ديگر كه اغلب در طول عمرشان يك يا دو اثر مورد توجه منتشر مي‌كنند و باقي عمر را به "متوسط نوشتن" مي‌گذرانند.

در مورد ارتباط كينگ با سينماي آمريكا (هاليوود) حق كاملا با آن مشتري كتابفروشي است. اگر به صفحه كينگ در سايت IMDB نگاهي بياندازيد مي‌بينيد كه فهرست اقتباس‌هاي سينمايي از آثار كينگ به همان بلندبالايي فهرست آثار اوست (خداوند شانس بدهد). شايد معروف‌ترين اقتباس سينمايي از آثار كينگ براي نسل ما، فيلم "درخشش" ساخته استنلي كوبريك فقيد باشد كه در شاخه سينماي وحشت بعد از سال‌ها هنوز هم كه هنوز است جزو نمونه‌هاي مهم تاريخ سينما برشمرده مي‌شود. در سال‌هاي اخير صدا و سيماي خودمان هم فيلم‌هاي "مسير سبز" (يا "دالان سبز") و همچنين "رستگاري در شاوشنگ" (يا "رستگاري از شاوشنگ") را نيز از شبكه‌هاي مختلف پخش كرده است.

و بالاخره اينكه در ماه‌هاي اخير ناگهان چند عنوان از كتاب‌هاي كينگ با فاصله زماني كوتاهي سر و كله‌شان در بازار كتاب ما پيدا شد. به جز كتاب‌هاي فهرست حاضر، رد سه، چهار كتاب ديگر را هم كه سالها پيش از كينگ ترجمه و منتشر شده گرفتم اما از قرار همگي چاپ‌شان تمام شده و ديگر هم تجديد چاپ نشده‌اند. اينكه چرا بازار ما (ناشر و خواننده) آنطور كه بايد و شايد هنوز از اين نويسنده مشهور و پركار ژانر دلهره و فانتزي استقبال نكرده از اسرار است (كينگ چيزي بيش از 70 عنوان كتاب منتشر شده دارد). براي سر در آوردن از رمز و راز اين موضوع شايد لازم باشد تا يكي دو تا از كتاب‌هاي ترجمه شده او را بخوانيم:

میراث

میراث مجموعه داستانی با موضوعی جالب و نو است که  جناب آقای کریستوفر پائولینی توانسته به خوبی یک موقعیت جغرافیایی را خلق بکند و آن را در ذهن خوانندگان حک کند. این مجموعه درباره ی پسر جوانی (اراگون) است که یک تخم اژدها را پیدا می کند و تبدیل به آخرین اژدها سوار می شود . در سرزمینی که اراگون در آن زندگی می کند اژدها سواری بسیار ظالم و نیرومند فرمانروایی می کند(گالبا توریکس)و گروهی بر ضد او شورش می کنند و تنها امید آنها اراگون است ولی آیا موفق می شوند گالباتوریکس را شکست دهند؟

شعر ای نام تو بهترین س آغاز...


ای نام تو بهترین سرآغاز
بی‌نام تو نامه کی کنم باز
ای یاد تو مونس روانم
جز نام تو نیست بر زبانم
ای کار گشای هر چه هستند
نام تو کلید هر چه بستند
ای هیچ خطی نگشته ز اول
بی‌حجت نام تو مسجل
ای هست کن اساس هستی
کوته ز درت دراز دستی
ای خطبه تو تبارک الله
فیض تو همیشه بارک الله
ای هفت عروس نه عماری
بر درگه تو به پرده داری
ای هست نه بر طریق چونی
دانای برونی و درونی
ای هرچه رمیده وارمیده
در کن فیکون تو آفریده
ای واهب عقل و باعث جان
با حکم تو هست و نیست یکسان
ای محرم عالم تحیر
عالم ز تو هم تهی و هم پر
ای تو به صفات خویش موصوف
ای نهی تو منکر امر معروف
ای امر تو را نفاذ مطلق
وز امر تو کائنات مشتق
ای مقصد همت بلندان
مقصود دل نیازمندان
ای سرمه کش بلند بینان
در باز کن درون نشینان
ای بر ورق تو درس ایام
ز آغاز رسیده تا به انجام
صاحب توئی آن دگر غلامند
سلطان توئی آن دگر کدامند
راه تو به نور لایزالی
از شرک و شریک هر دو خالی
در صنع تو کامد از عدد بیش
عاجز شده عقل علت اندیش
ترتیب جهان چنانکه بایست
کردی به مثابتی که شایست
بر ابلق صبح و ادهم شام
حکم تو زد این طویله بام
گر هفت گره به چرخ دادی
هفتاد گره بدو گشادی
خاکستری ار ز خاک سودی
صد آینه را بدان زدودی
بر هر ورقی که حرف راندی
نقش همه در دو حرف خواندی
بی‌کوه کنی ز کاف و نونی
کردی تو سپهر بیستونی
هر جا که خزینه شگرفست
قفلش به کلید این دو حرفست
حرفی به غلط رها نکردی
یک نکته درو خطا نکردی
در عالم عالم آفریدن
به زین نتوان رقم کشیدن
هر دم نه به حق دسترنجی
بخشی به من خراب گنجی
گنج تو به بذل کم نیاید
وز گنج کس این کرم نیاید
از قسمت بندگی و شاهی
دولت تو دهی بهر که خواهی
از آتش ظلم و دود مظلوم
احوال همه تراست معلوم
هم قصه نانموده دانی
هم نامه نانوشته خوانی
عقل آبله پای و کوی تاریک
وآنگاه رهی چو موی باریک
توفیق تو گر نه ره نماید
این عقده به عقل کی گشاید
عقل از در تو بصر فروزد
گر پای درون نهد بسوزد
ای عقل مرا کفایت از تو
جستن ز من و هدایت از تو
من بددل و راه بیمناکست
چون راهنما توئی چه باکست
عاجز شدم از گرانی بار
طاقت نه چگونه باشد این کار
می‌کوشم و در تنم توان نیست
کازرم تو هست باک از آن نیست
گر لطف کنی و گر کنی قهر
پیش تو یکی است نوش یا زهر
شک نیست در اینکه من اسیرم
کز لطف زیم ز قهر میرم
یا شربت لطف دار پیشم
یا قهر مکن به قهر خویشم
گر قهر سزای ماست آخر
هم لطف برای ماست آخر
تا در نقسم عنایتی هست
فتراک تو کی گذارم از دست
وآن دم که نفس به آخر آید
هم خطبه نام تو سراید
وآن لحظه که مرگ را بسیجم
هم نام تو در حنوط پیچم
چون گرد شود وجود پستم
هرجا که روم تو را پرستم
در عصمت اینچنین حصاری
شیطان رجیم کیست باری
چون حرز توام حمایل آمود
سرهنگی دیو کی کند سود
احرام گرفته‌ام به کویت
لبیک زنان به جستجویت
احرام شکن بسی است زنهار
ز احرام شکستنم نگهدار
من بیکس و رخنها نهانی
هان ای کس بیکسان تو دانی
چون نیست به جز تو دستگیرم
هست از کرم تو ناگزیرم
یک ذره ز کیمیای اخلاص
گر بر مس من زنی شوم خاص
آنجا که دهی ز لطف یک تاب
زر گردد خاک و در شود آب
من گر گهرم و گر سفالم
پیرایه توست روی مالم
از عطر تو لافد آستینم
گر عودم و گر درمنه اینم
پیش تو نه دین نه طاعت آرم
افلاس تهی شفاعت آرم
تا غرق نشد سفینه در آب
رحمت کن و دستگیر و دریاب
بردار مرا که اوفتادم
وز مرکب جهل خود پیادم
هم تو به عنایت الهی
آنجا قدمم رسان که خواهی
از ظلمت خود رهائیم ده
با نور خود آشنائیم ده
تا چند مرا ز بیم و امید
پروانه دهی به ماه و خورشید
تا کی به نیاز هر نوالم
بر شاه و شبان کنی حوالم
از خوان تو با نعیم‌تر چیست
وز حضرت تو کریمتر کیست
از خرمن خویش ده زکاتم
منویس به این و آن براتم
تا مزرعه چو من خرابی
آباد شود به خاک و آبی
خاکی ده از آستان خویشم
وابی که دغل برد ز پیشم
روزی که مرا ز من ستانی
ضایع مکن از من آنچه مانی
وآندم که مرا به من دهی باز
یک سایه ز لطف بر من انداز
آن سایه نه کز چراغ دور است
آن سایه که آن چراغ نوراست
تا با تو چو سایه نور گردم
چون نور ز سایه دور گردم
با هر که نفس برآرم اینجا
روزیش فروگذارم اینجا
درهای همه ز عهد خالیست
الا در تو که لایزالیست
هر عهد که هست در حیاتست
عهد از پس مرگ بی‌ثباتست
چون عهد تو هست جاودانی
یعنی که به مرگ و زندگانی
چندانکه قرار عهد یابم
از عهد تو روی برنتابم
بی‌یاد توام نفس نیاید
با یاد تو یاد کس نیاید
اول که نیافریده بودم
وین تعبیه‌ها ندیده بودم
کیمخت اگر از زمیم کردی
با زاز زمیم ادیم کردی
بر صورت من ز روی هستی
آرایش آفرین تو بستی
واکنون که نشانه گاه جودم
تا باز عدم شود وجودم
هرجا که نشاندیم نشستم
وآنجا که بریم زیر دستم
گردیده رهیت من در این راه
گه بر سر تخت و گه بن چاه
گر پیر بوم و گر جوانم
ره مختلف است و من همانم
از حال به حال اگر بگردم
هم بر رق اولین نوردم
بی‌جاحتم آفریدی اول
آخر نگذاریم معطل
گر مرگ رسد چرا هراسم
کان راه بتست می‌شناسم
این مرگ نه، باغ و بوستانست
کو راه سرای دوستانست
تا چند کنم ز مرگ فریاد
چون مرگ ازوست مرگ من باد
گر بنگرم آن چنان که رایست
این مرگ نه مرگ نقل جایست
از خورد گهی به خوابگاهی
وز خوابگهی به بزم شاهی
خوابی که به بزم تست راهش
گردن نکشم ز خوابگاهش
چون شوق تو هست خانه خیزم
خوش خسبم و شادمانه خیزم
گر بنده نظامی از سر درد
در نظم دعا دلیریی کرد
از بحر تو بینم ابر خیزش
گر قطره برون دهد مریزش
گر صد لغت از زبان گشاید
در هر لغتی ترا ستاید
هم در تو به صد هزار تشویر
دارد رقم هزار تقصیر
ور دم نزند چو تنگ حالان
دانی که لغت زبان لالان
گر تن حبشی سرشته تست
ور خط ختنی نبشته تست
گر هر چه نبشته‌ای بشوئی
شویم دهن از زیاده گوئی
ور باز به داورم نشانی
ای داور داوران تو دانی
زان پیش کاجل فرا رسد تنگ
و ایام عنان ستاند از چنگ
ره باز ده از ره قبولم
بر روضه تربت رسولم
 

پنج گانه ی افسانه

این مجموعه که به دستان پر توان براندون مول نوشته شده است دنیاای را روایت می کند که در آن موجودات افسانه ای زندگی می کند و در...
ادامه نوشته

عکس های اسکلت

براتون چنتا عکس خفن اسکلتی گذاشتم امید وارم بکیفید

عکس های فانتزی از اسکلتعکس های فانتزی از اسکلتعکس های فانتزی از اسکلتعکس های فانتزی از اسکلتعکس های فانتزی از اسکلتعکس های فانتزی از اسکلتعکس های فانتزی از اسکلتعکس های فانتزی از اسکلتعکس های فانتزی از اسکلتعکس های فانتزی از اسکلتعکس های فانتزی از اسکلتعکس های فانتزی از اسکلتعکس های فانتزی از اسکلت

بحر طویل (عصر یک جمعه ی دلگیر...) بسیار زیبا

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت
بگویم بنویسم كه چرا عشق به انسان
نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده
است؟ چرا لحظه ی باران نرسیده است؟و
هر كس كه در این خشكی دوران به لبش
جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است
و غم عشق به پایان نرسیده است.بگو
حافظ دلخسته ز شیراز بیاید، بنویسد:
كه هنوزم كه هنوز است چرا یوسف گم
گشته به كنعان نرسیده است؟ چرا كلبه ی
احزان به گلستان نرسیده است؟ و دل عشق
ترك خورد، گل زخم نمك خورد، زمین
مُرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به
انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین
مُرد.خداوند گواه است، دلم چشم به راه
است، و در حسرت یك پلك نگاه
است؛ ولی حیف نصیبم فقط آه است
و همین آه خدایا برسد كاش به جایی؛
برسد كاش صدایم به صدایی...
عصر یك جمعه ی دلگیر وجود تو كنار
دل هر بیدل آشفته شود حس، تو كجایی
گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب
تو كه آغشته به حزنی است، زجنس غم
و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر
این روز و شب رنگ شفق یافته در
سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت
عزا کرده ای ای عشق مجسم كه به جای
نم شبنم بچكد خون جگر دم به دم از
عمق نگاهت، نكند باز شده ماه محرم كه
چنین می زند آتش به دل فاطمه، آهت!
به فدای نخ آن شال سیاهت، به فدای رخت
ای ماه! بیا، صاحب این بیرق و این پرچم
و این مجلس و این روضه و این بزم تویی.
آجرك الله! عزیر دو جهان یوسف در
چاه، دلم سوخته از آه نفس های غریبت
دل من بال كبوتر شده، خاكستر پرپر
شده، همراه نسیم سحری، روی پر فُطرُس
معراجํ نفس گشته هوایی و سپس رفته
به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی كه
شما زائر آنی و خلاصه شود آیا كه مرا
نیز به همراه خودت زیر ركابت ببری
تا بشوم كرب و بلایی، به خدا در هوس
دیدن شش گوشه، دلم تاب ندارد. نگهم
خواب ندارد، قلمم گوشه ی دفتر، غزلِ
ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد.
همه گویند به انگشت اشاره، مگر این
عاشق بیچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب
ندارد...تو كجایی؟ تو كجایی شده ام باز
هوایی، شده ام باز هوایی...
گریه کن گریه و خون گریه کن ،‌آری که هر
آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای
آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی
روضه ز مقتل بنویسم و خودت نیز مدد
کن که قلم در کف من همچو عصا در ید
موسی بشود چون تپش موج مصیبات
بلند است، به گستردگی ساحل نیل
است و این بحر طویل است و ببخشید
اگر این مخمل خون برتن تب دار حروف
است که این روضه مکشوف لهوف
است؛‌عطش بر لب عطشان لغات است
و صدای تپش سطر به سطرش همگی
موج مزن آب فرات است و ارباب همه
سینه زنان کشتی آرام نجات است؛ ‌ولی
حیف که ارباب «قتیل العبرات » است؛
ولی حیف که ارباب« اسیرالکربات»
است؛ ولی حیف هنوزم که هنوز است
حسین بن علی تشنه یار است و زنی
محو تماشاست ز بالای بلندی، الف
قامت او دال و همه هستی او درکف
گودال و سپس آه که «الشمرُ» خدایا چه
بگویم که «شکستند سبو را و بریدند»...
دل تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم
از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو
خودت کرب و بلایی؛ قَسَمت می دهم
آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز
بیایی، تو کجایی... توکجایی...

دلتورا

این مجموعه که به دستان توانای خانم امیلی رودا نوشته شده است روایت سرزمینی است که در آن هر چیزی ممکن است و ارباب سایه ها قصد تصرف آن را دارد ولی کمربندی که از هفت گوهر جادویی دلتورا درست شده است و فقط پادشاه حقیقی دلتورا می تواند از آن استفاده کند مانع کار او می شود . این مجموعه از سه مجموعه ی مکمل هم تشکیل شده است که عبارت اند از سرزمین دلتورا ، سرزمین سایه های دلتورا ، اژدهایان دلتورا

مبارزه با شیاطین

این مجموعه هم به دستان پر توان آقای دارن شان نوشته شده است ولی ، از نظر منتقدین این مجموعه به خوبی سرزمین اشباح نیست . حالا بگذریم این مجموعه درباره ی ...
ادامه نوشته

سرزمین اشباح

هرکتاب خوان حرفه ای این مجموعه ی قوی که توست آقای دارن شان نوشته شده است را خوانده است که درباره ی ...
ادامه نوشته